خب بیشتر از 10 روزه که برام پیام گذاشتی که حالت خوبه و این حرفا... نوشتی عالی نیستی اما خب خوبی و بهتر از قبل. دوست داشتم مثه همه ی پیامهایی که میذاشتی فرفره وار سریع جوابتو بدم و اگه حال دلم کوک بود قربون صدقت برم. اگرم کوک نبود که چرت و پرت قطار کنم و آسمون ریسمون ببافم برات که بدونی چقدر دلتنگتم.
اما خب 10 روزه که چیزی ننوشتم. یعنی راستش لج کردم. نمیدونم تا کی این لج ادامه پیدا میکنه. حال بد این روزا هم بی تاثیر نیست تو این لجبازی. این روزا شدم پای ثابت منبر دکترا. غدد، داخلی، مغز و اعصاب و.... و دارم به تموم ابعاد بدنم نگاه میکنم که بدجور درگیره. یعنی فکر میکنم من درگیرش کردم. بگذریم.
یه روزی میگفتم کاش سرطان بگیریم و تو بستر مرگ بهت پیام بدم که میخوام ببینمت.
حالا که در نزدیکترین نقطه به این بیماری خودخواسته هستم مثه سگ میترسم ازش.
برچسب:
نویسنده: طاها حبیبی