شدیدا احساس تنهایی میکنم.
این برای بار هزارمه که آرزوی مرگش رو میکنم و بابت این آرزو اصلا متاسف نیستم، بابت ضعف خودم متاسفم که نمیتونم مثه یه تیکه آشغال از زندگیم بیرون بندازمش. و حالا باید تا آخر عمر بابت این ضعف فلج کننده، بوی گندش رو تحمل کنم و البته که آشغال هرچی بیشتر بمونه بدبوتر میشه.
اما دندم نرم، تحمل میکنم تا بمیرم یا بمیره! همینقدر دارک
همینقدر وحشتناک.
برچسب:
نویسنده: طاها حبیبی