خرید بک لینک

درباره سایت

نوشته های کسی که میخواست تنها باشد

امکانات وب

مهمون بودیم‌. هر تیکه از روحمو از یه جا جمع کردم و آوردم خونه.

یکی تو راهروی گروه پرسه میزد ، یکی رفته بود توی حیاط کنار دوربین نقشه برداری، اون یکی تو راهرو تکمیلی ۳، یکی تو هشتی، اون یکی سر کلاس ریاضی، بلورشناسی، راهرو موزه، آزمایشگاه رسوب شناسی اون ته راهرو، آخ! یکی هنوزم توی راهرویی از سایت ارشدا به سمت هشتی میرسید مونده بود! اونجا که برای اولین بار اسممو صدا زدی، قلبم ایستاد، بخدا هنوزم همون جاست، بری سر بزنی صدای تالاپ تلوپ قلبم و میتونی بشنوی، سرخی گونم که از خجالت آب شده بودم رو هنوزم میتونی ببینی، اونقدر گیج بودم که نمیدونستم الان باید چی بگم! چکار کنم! نگات کنم؟ نکنم؟ به روی خودم بیارم؟ نیارم؟ بخدا هنوزم نمیدونم باید چکار کنم. هنوزم بعد این همهههههههه سال صدات تو گوشمه.

من چی کنم با این همه خاطره؟

اره خلاصه جونم برات بگه که گشتم و یکی یکی پیداشون کردم،

و آوردمشون کنارم تا تصویر ماتی رو روی شیشه یه نقاشی قدیمی ببینن. تصویر

برچسب: نویسنده: طاها حبیبی تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 0:06

صفحه بندی